تبليغاتX
ما میتوانیم

ما میتوانیم

بخش هایی از حرف های چوپان در جواب موسی در باب خدا

خدا از هرچه پنداری جدا باشد

خدا هرگز نمی خواهد خدا باشد

نمی خواهد خدا بازیچه ی دست شما باشد

که او هرگز نمی خواهد چنین آیینه ی وحشت نما باشد

هراس از وی ندارم من

هراسی زین اندیشه ها در پی ندارم من

خدایا بیم از آن دارم

مبادا رهگذاری را بیازارم

نه جنگی با کسی دارم نه کس با من

بگو موسی بگو موسی پریشانتر تویی یا من؟

نه از افسانه می ترسم نه ازشیطان

نه از کفر و نه از ایمان

نه از دوزخ نه از حرمان

نه از فردا نه از مردن

نه از پیمانه می خوردن

خدا را می شناسم از شما بهتر

شما را از خدا بهتر

خدا را می شناسم من

 
+ نوشته شده در  89/07/18ساعت 12  توسط یکی  | 

داستان مردي كه جهنم را خريد!

در قرون وسطا كشيشان بهشت را به مردم مي‌فروختند و مردم نادان هم با پرداخت هر مقدار پولي قسمتي از بهشت را از آن خود مي‌كردند.
فرد دانايي كه از اين ناداني مردم رنج مي‌برد دست به هر عملي زد نتوانست مردم را از انجام اين كار احمقانه باز دارد تا اينكه فكري به سرش زد...
به كليسا رفت و به كشيش مسئول فروش بهشت گفت:قيمت جهنم چقدره؟كشيش تعجب كرد و گفت: جهنم؟!مرد دانا گفت: بله جهنم. كشيش بدون هيچ فكري گفت: ۳ سكه مرد سراسيمه مبلغ را پرداخت كرد و گفت: لطفا سند جهنم را هم بدهيد.كشيش روي كاغذ پاره اي نوشت: سند جهنم مرد با خوشحالي آن را گرفت از كليسا خارج شد.
به ميدان شهر رفت و فرياد زد: من تمام جهنم رو خريدم اين هم سند آن است. ديگر لازم نيست
بهشت را بخريد چون من هيچ كس را داخل جهنم راه نمي‌دهم...!

+ نوشته شده در  89/07/11ساعت 11  توسط یکی  | 

عشق

علی رغم قیمتی که باید برای عشق پرداخت...

هیچ گاه نمیشه از عشق فرار کرد.



پ.ن:قسمتی از فیلم گناه اصلی


+ نوشته شده در  89/07/10ساعت 11  توسط یکی  | 

بوی مدرسه

بچه که بودم آرزو داشتم انققدرر بزرگ بشم

که صبح هامجبور نشم انقدر زود از خواب پاشم برم مدرسه

وقتی اونققدرر بزرگ شدم

دیدم واسه 2 ساعت بیشتر خوابیدن چقدر باید شب ها تا صبح

بیدار باشم کار کنمر ،

بیدار باشم فکر و خیال کنم،

حالا آرزو دارم دوباره تنها خیال ساده ام خواب صبحم باشه.

+ نوشته شده در  89/07/01ساعت 11  توسط یکی  | 

دستور زبان

تقصیر "من" نیست که بعد از "تو" ، "او" آمد، تقصیر قوانین دستور زبان ماست

+ نوشته شده در  89/06/22ساعت 11  توسط یکی  | 

نسل سیمرغیم

ولی ما نسل سیمرغیم

که از خاکستر خود میگشاید پر

ماندنی نبوده و نیست

ظلم شب به این قبیله

تا شکفتن تا رسیدن

یک  قدم یک لحظه باقی است..

+ نوشته شده در  89/06/11ساعت 12  توسط یکی  | 

من كيستم؟

من« دوشيزه مکرمه» هستم، وقتي زن ها روي سرم قند مي سابند و همزمان قند توي دلم آب مي شود.

 
من «مرحومه مغفوره» هستم، وقتي زير يک سنگ سياه گرانيت قشنگ خوابيده ام و احتمالاً هيچ خوابي نمي بينم.

 
من «والده مکرمه» هستم، وقتي اعضاي هيات مديره شرکت پسرم براي خودشيريني 20 آگهي تسليت در 20 روزنامه معتبر چاپ مي کنند.

 
من «همسري مهربان و مادري فداکار» هستم، وقتي شوهرم براي اثبات وفاداري اش- البته تا چهلم- آگهي وفات مرا در صفحه اول پرتيراژترين روزنامه شهر به چاپ مي رساند.

 

من «زوجه» هستم، وقتي شوهرم پس از چهار سال و دو ماه و سه روز به حکم قاضي دادگاه خانواده قبول مي کند به من و دختر شش ساله ام ماهيانه فقط بيست و پنج هزار تومان ، بدهد.


من «سرپرست خانوار» هستم، وقتي شوهرم چهار سال پيش با کاميون قراضه اش از گردنه حيران رد نشد و براي هميشه در ته دره خوابيد.

 
من «خوشگله» هستم، وقتي پسرهاي جوان محله زير تير چراغ برق وقت شان را بيهوده مي گذرانند.

 
من «مجيد» هستم، وقتي در ايستگاه اتوبوس خط واحد شوهرم مرا از پياده رو مقابل صدا مي زند.

 
من «ضعيفه» هستم، وقتي ريش سفيدهاي فاميل مي خواهند از برادر بزرگم حق ارثم را بگيرند.

 

 
من «مادر» هستم، وقتي مورد شماتت همسرم قرار مي گيرم چون آن روز به يک مهماني زنانه رفته بودم و غذاي بچه ها را درست نکرده بودم.

 
من «زنيکه» هستم، وقتي مرد همسايه، تذکرم را در خصوص درست گذاشتن ماشينش در پارکينگ مي شنود.

 
من «ماماني» هستم، وقتي بچه هايم خرم مي کنند تا خلاف هايشان را به پدرشان نگويم.

 

من «بانو» هستم، وقتي از مرز پنجاه سالگي گذشته ام و هيچ مردي دلش نمي خواهد وقتش را با من تلف بکند.

 
من در ماه اول عروسي ام؛ «خانم کوچولو، عروسک، ملوسک، خانمي، عزيزم، عشق من، پيشي، قشنگم، عسلم، ويتامين و...» هستم.

 
من در فريادهاي شبانه شوهرم، وقتي دير به خانه مي آيد، چند تار موي زنانه روي يقه کتش است و دهانش بوي سگ مرده مي دهد، «سليطه» هستم.

 
من در ادبيات ديرپاي اين کهن بوم ؛ «دليله محتاله، نفس محيله مکاره، مار، ابليس، شجره مثمره، اثيري، لکاته و...» هستم.

 
دامادم به من «وروره جادو» مي گويد.

 
حاج آقا مرا «والده» آقا مصطفي صدا مي زند.

 
من «مادر فولادزره» هستم، وقتي بر سر حقوقم با اين و آن مي جنگم.

 

مادرم مرا به خان روستا «کنيز» شما معرفي مي کند.

پ.ن : میدونم طولانیه اما خوندنی هست

+ نوشته شده در  89/06/07ساعت 12  توسط یکی  | 

مرد ایرانی

گونه ای از جانداران نر وجود دارند ,

که دارای خصایص بسیار متفاوت تر ار سایر جانداران هستند,

نام این گونه متفاوت مرد ایرانی است.

+ نوشته شده در  89/06/04ساعت 9  توسط یکی  | 

و من چه خوشبختم

اين جمله  خيلي بزرگه كه ميگه با  شادي هاي كوچيك احساس خوشبختي كن

اگه تونستي يعني خيلي بزرگي

و من چه خوشبختم اين روزا !!!



پ.ن: نميدونم چرا بعضيا بايد روزه بگيرن ثواب  كنن برن تو بهشت

اون وقت گشنگيشو معده دردو سر دردش واسه ما باشه

ايد ديگه چه جورشه والا

+ نوشته شده در  89/05/28ساعت 18  توسط یکی  | 

خبر

خدایا میخواستم بهت بگم

که بهت افتخار میکنم میدونستی اره؟؟

+ نوشته شده در  89/05/13ساعت 11  توسط یکی  |